سال 88 و فتح الفتوح!!!

تو این فکر بودم که به عنوان آخرین پست چی بنویسم.یه چیزایی هم دیروز پریروز نوشته بودم اما امروز با دیدن و خوندن مطلبی تصمیمم عوض شد و نوشته ام را یکباره عوض کردم!

دیدم احمد جنتی سال 88 را سال فتح الفتوح خوانده و از آن به نیکی یاد می کند و آن را باعث فخر خود و همفکرانش می داند.خوب که فکر کردم دیدم پبیراه نمی گوید!واقعاً انجام دادن این همه کارافتخار کردن هم دارد!دزدیدن رای 23 میلیون انسان،کار چندان آسانی نبود اما توانستند.بازی با احساسات و شعور و آگاهی یک ملت کار هر کسی نبود که دیدم توانستند!کشتن انسان بیگناه تنها به جرم پرسیدن یک سوال هم کار ساده ای نبود اما آنها به راحتی آب خوردن توانستند انجام دهند!ریختن خون نا به حق در ماه محرم خدا دیگر از ان کارهایی بود که واقعاً باید ایشان به عنوان فتح الفتوح از ان یاد کنند!اعراب جاهلیت تنها به همین قانون پایبند مانده بودند وهستند(البته بعضی وقت ها هم نبودند!!می دانید که!) اما اینها حتی حرمت آنچه را که ادعا می دارند هم نگه نداشتند!به نظر شما این همه بی قیدی فتح الفتوح نیست!چرا نباید به اینها افتخار کنند!شکنجه و تجاوز در زندانها فتح الفتوح نیست!؟نازل کردن درجه و شان مرجعیت از تحریم نتباکو که حتی حرمسرای شاه   شاهان را به مبارزه طلبید  تا تبدیل شدن آن  به لیدر برای شعار دادن علیه این و آن و امروز هم  تحریم یک سنت کهن ملی ،به نظر شما کار هر کسی بود؟!باید هم به اینها افتخار کنید!وجالب اینجاست که در نهایت هم در رسانه میلی تان تشکر می کنید بابت این کمتر برپا کردن این جشن حرام!!! همه چیز را به مسخره گرفتید!دین و اعتقادات پاک یک ملت را،احساسات و شعور مردم یک سرزمین را ،باید هم به این کارتان افتخار کنید! فتح الفتوحی بس بزرگ نصیبتان شده است!اما کاش حد اقل خود می دانستید به کجا می روید با این فتحی که امسال کسب کرده اید!

ما که می دانیم و تکلیفمان بس روشن است و به آن سخت پایبند هستیم و خواهیم ماند.سال 89 را سال صبر و استقامت نامیدیم تا هر روز آن  را،با خود تکرار کنیم و به هم یادآور شویم که امسال را سبزتر از هر سال دیگر آغاز کرده ایم.امسال با کمال افتخار نام این سال را بر بلندای تقویم خود یادداشت خواهیم کرد تا با نگاه هر روزه مان به آن لبخند را به خود و دوستان سبز اندیشمان هدیه دهیم که راه ادامه دارد. و می گوییم به مادر کیانوش آسا، کسی که هنوز هم رفتنش باورم نمی شود و آن روز سنگین و ساکت که عکسش را در دانشکده دیدم!به مادر ندا،به مادر سهراب،رامین،ترانه  وده ها عزیز دیگر که حتی نتوانستند نام عزیزشان را فاش کنند که ما همچنان مقاوم و صبور و به دور از دروغ افکنی و فرافکنی خشونت ورزان بر خواسته های به حق و مسالمت آمیز خود همچنان اصرار می ورزیم و هنوز هم بنای اصلاح داریم مگر اینکه… .

وآن هنگام که ما در کنار سفره هفت سین نشسته ایم ،سال نو تحویل می شود دردل خود با خود و شهیدانمان عهد می بندیم که نخواهیم گذاشت خون پاکشان پایمال شود.و خواهیم گفت ما شما را از یاد نبرده ایم و از یاد نخواهیم برد و برای رسیدن به هدفی که خواب و آرامش را از مستبدان ربوده است ،پایبند خواهیم ماند.و می گوییم  تا زمانیکه منش رضاخانی در این سرزمین حاکم باشد،تا زمانیکه فریادآزادیخواهی ما با گلوله ،زندان و شکنجه پاسخ داده شود، تا زمانیکه محمد نوریزاد ها در زندان اند،تا آزادی،تا زمانیکه فرهنگ احترام به حقوق همگان حتی مخالف محترم شمرده نشود استوار خواهیم ماند که امروز با تجربه ای از انقلاب 30سال پیش،مشروطه خواهی و… که 100 سال تاریخ این سرزمین را تشکیل می دهد با خود به همراه داریم و نه تنها امسال که تا روزی که هرکس در آن جایگاهی که شایستگی آن را دارد قرار گیرد،سبز خواهیم ماند.


آسیب شناسی جنبش دانشجویی

روز22اسفند،سالروز شهادت”محسن جهانسوزی” یک دانشجوی مبارز از دانشجویان دانشگاه تهران است.دانشجویی که به رغم عدم وجود مدرک مبنی بر ارتباط با بیگانگان( روسها)،و تنها به این دلیل که رفتارش به مذاق حاکمیت خوش نمی آمد در سال1318به اعدام محکوم شد! و چه زیبا و غرورانگیز به شهادت رسید آن هنگام که از بستن چشمانش در هنگام تیرباران سر باز زد و با فریاد “زنده باد ایران”، برگ  زرینی را در دفتر دانشجویی رقم  زد و مهر سیاهی بر پرونده دیکتاتور صفتان!(روحش شاد) .تمام انچه که می بینیم تکرار همان حکومت رضاخانی است اما اینکه چرا حاکمیت بر این گمان است که عاقبتش آن گونه نخواهد شد از آن دست معایبی است که باید به سایر نقصان های این حاکمان اضافه کرد.

جنبش دانشجویی و حاکمیت:

چندروز پیش خبری خواندم از سخنرانی رحیم صفوی مبنی بر اینکه در دانشگاه ها نیروهای وفادار به رهبری و نظام کم شده اند و باید تلاش کنیم تا از ادامه این روند جلوگیری کنیم یا سعی کنیم این جو و محیط را تغییر بدهیم.برایم خیلی جالب بود.دوستان بعد از اینکه تمامی راه ها و روزنه های هرگونه اعتراض و بروز حرف مخالف را بستند و اگر هم هنوز صدایی بود خفه کردند حالا به این نتیجه رسیدند که چرا اصلاً باید جایی داشته باشیم که چنین انسانهایی از آن بیرون بیایند و ما بعد باید کلی هزینه  انرژی برای مقابله صرف کنیم!چرا از اول راه جلوشان را نگیریم و الکی داریم کار خودمان را زیادتر می کنیم!هرچند اقداماتی از این قبیل در گذشته وجود داشت اما سخنان این چندروزه که از افراد مختلف که مستقیماً و غیرمستقیم با این نهاد در ارتباط اند می شنویم ،گویی این بار این سری اقدامات قرار است در بعدی وسیع تر و ریشه ای تر عمل شود هرچند که نمونه آن را امسال در دانشگاه خودم دیدم و فهمیدم تلاش برای رفتن به مقطع بالاتر کاری عبث در آینده می باشد.در هرحال آنچه که باعث تعجب من شده است، نادانی و کج فهمی بیش از انتظاری است که از این دوستان میبینم!آیا بالواقع گمان کرده اند با این حرکت می توانند صداهای مخالف را خفه کنند؟آیا جلوگیری از حضور این افراد در محیطی مثل دانشگاه مانع از گردهم آمدن آنها در محیط هایی دیگر می شود؟آیا اینان متوجه نمی شوند این اقدامات حرکات و اقدامات، اعتراضی دانشجویی را به فعالیت های زیرزمینی می کشاند!آخر نادانی تا چه حد؟ خاموش کردن صداها به این نحو تا چه زمانی میسر است؟آن هم در ایران با چنین جمعیت جوانی!این جمعیت دانشجویی مخالف ،در آینده ای نه چندان دور تربیت کننده نسل فردای این سرزمین اند!با یک سرانگشتی هم می توان به این نتیجه رسید که این حرکت نه تنها سودی ندارد که عاقبتی ناگوار تر را برای حاکمیت اقتدارگر را فراهم می آورد!شاید گمان برده اند تاریخ استثا قائل خواهد شد و سرنوشت اینان جدای از دیکتاتوران سابق رقم خواهد خورد؟گویی واقعاً خود دروغهای خود را باور کرده اند که تمامی این اقدامات در راه حفظ دین است و خدا هم طرف آنهاست! چه غافلند اینان که گویی نمی دانند سنت خدا تغییرناپذیر است و هر ظالمی عاقبت رفتنی است. از بعد دینی هم اگر نخواهیم اینگونه سخن برانیم،مسیر روند تاریخ مبین این روند است کما اینکه انسان امروزی به این حقیت ایمان دارد آزادی حق اوست و کسی حق ندارد او را از آنچه که حق اوست محروم بدارد و منطق زور و خشونت در تجربه بشر کنونی محکوم به شکست است.

جنبش دانشجویی و آسیب شناسی آن:

تقریباً بیش از نیمی  مبارزات و پیگیری حق در ایران از سوی کسانی مطالبه می شود که نام دانشجو را با خود به همراه دارند.مبارزه با استبداد و دیکتاتوری همیشه از اهداف دانشجویان به حساب می آمده و می آید و دانشجو به عنوان نماد مبارزه با استبداد در این دهه خصوصاً همواره در اولین رده این مبارزات سیاسی بوده است اما به نظر می رسد شاید در مقابل عوامل دیکتاتوری به اندازه ای توانسته اند ابراز وجود کنند اما به توفیق چندانی دست نیافتند و یا به عبارتی هزینه هایی که در این راه پرداخته است بیش از عایدات آن بوده است.

من به عنوان یک دانشجو و بر مبنای دانسته های اندک خودم و تجربیاتی که از دوران گذشته دیده ام  آنچه که خود تجربه کردم علت این امر را سیاسی شدن بیش از حد این فعالیت ها می دانم.فعالیتی هایی که نه به پشتوانه اندیشه و تفکر و بحث و نتیجه گیری فردی و جمعی به آن رسیده باشند ،که بیشتر آلوده و بر مبنای خواست سیاسی یک جناح است.فرقی نمی کند.10سال پیش،2خرداد 77،دانشگاه تهران و آن استقبال گرم و پرشور از سخنرانی خاتمی،پایان دوره همراه با شعار علیه او ، به نظر شما چنین عملکردی نشان دهنده یک رفتار منطقی است؟درست است که عکس العمل دانشجویان به دلیل عملکرد ضعیف  خاتمی در برهه ای از زمان بود،اما به نظر من هر دو برخورد از دانشجویان برگرفته از احساسی بود که نه آن هنگام که برایش دست و هورا می زدند و نه آن هنگام که او را خائن می نامیدند بر گرفته از منطق بود و اینها همه به این دلیل است که دانشجو به جای اینکه به عنوان یک منتقد آگاه و آزاداندیش رفتار کند همواره خواسته و ناخواسته به ساز این و آن بوده است.این سخن من به معنای آن نیست که دانشجو طرف هیچ  حزبی نباشد و مقاصد مطلوب خود را در جناحی دنبال نکند اما اگر بخواهد امروز هم به همین روند ادامه دهد راه را اشتباه رفته است.به نظر من امروزه جنبش دانشجویی و حرکت اعتراضی آن باید متفاوت از حرکتهای اعتراضی مردم کوچه و خیابان  و یا دیگر صنوف مثل کارگری باشد. امروز ، دانشجو باید به این بیندیشد که چه اندیشه ای برایش مهم است،در قید و بند افراد نباشد،وفکر کردن و آگاه کردن خود از آنچه که به دنبال آن است و دغدغه آن را دارد را به عنوان اصلی ترینبخش در پیگیری خواسته های خود بداند؛ و باید دیگر به این نتیجه رسیده باشد که تنها در تظاهرات های دانشگاهی اتفاقی نمی افتد.حرکت دانشجویی ما باید به سمتی برود که شناسنامه افکار آنها به عنوان مبنایی برای دیگر اقشار جامعه باشد.دانشجو جماعت اگر می گوید من “دموکراسی” می خواهم،حکومت “سکولار” می خواهم و یا لیبرال ،بداند چرا و بر چه مینایی.به نظر من ،که بر این اعتقادم رنج سنی من و همفکرانم در دانشگاه و یا در جامعه به نسبت جمعیت بالایی است، در این مدت بیست و چند سال تمام حقایق به ما گفته نشده و یا به عبارت بهتر نظام آموزشی آنچه را که مطلوب می دانسته در گوشمان فرو برده،اما اکنون که بیدار شده ایم  و شاید دوستانی زودتر،وظیفه ای بر دوشمان است که اگر گمان می کنیم و بر آن ایم که در قالب دانشجو بودن اعتراض خود را بیان کنیم،باید سبک اعمال و اندیشیدنمان را تغییر دهیم.در پی تحلیل و بررسی باشییم،به پشتوانه اندیشه گام برداریم نه فقط بر مبنای چهار خواسته سیاسی ،شعار و تظاهرات که در هر دوران به رنگی در می آید!باید به گونه ای مقاصد خود را دنبال کنیم و اعتراضمان را بیان کنیم،که سبک اعتراض دانشجویی شناخته شده باشد به آگاهی و اندیشه،که دیگر اقشار بر این جنبش و بر این دانشجو استناد کنند.

به نظر من اگر می خواهیم این حرکت های دانشجویی که امروزه بالاترین هزینه ها را پرداخته است،به ثمر بنشیند راهی جز اقدام بر مینای اندیشه و به پشتوانه آن نیست و این کار هم کار سختی نیست! اگر هرکدام از ما،تک تک و هرکس به نوبه خود بداند و بفهمد آنچه را که می خواهد و با تفکر و اندیشه به ان رسیده باشد، در اثر ارتباطات این فرهنگ غالب دانشجویی شودآنگاه هرکس خود این گونه نبوده از بی آگاهی و بی خردی  خود خجالت کشیده و سعی بر آن می برد تا از قافله خرد عقب نیفتد؛ آن وقت است که با رفتن و تمام شدن دوران دانشجویی در هر دوره شاهد کم و زیاد شدن فعالیت ها نمی شویم چرا که دیگر اندیشه ها ماندگار شده اند و نه افراد! آن وقت تفکر و افکار است که توسط افراد پی گرفته می شود نه افراد !هنگامی که اندیشه ملاک شود و بر مینای آن اقدام شود هم مقابله با آن سخت می شود و هم از بین بردن و ساکت کردن و خفه کردن آن.

بیاییم کمی بیشتر به این نکته توجه کنیم و سعی مان بیشتر بر این باشد که تصمیمات و اقداماتمان بیشتر بر پشتوانه ای استوار باشد نه رها و فارغ  از هر گونه مبنا و اندیشه ای.

خاطرات خوش کوی دانشگاه

این شعر را چند روز پیش از یکی از بچه های سابق ساکن کوی(78) گرفتم. آن موقع ها که هنوز کوی آغشته به خون دوستانمان نشده بود و این شعرها و طنزها هنوز بر لبانشان بود. نوشتن این شعر بهانه ای است  تا لبخندی کوچک بر لبانشان بنشانم هرچند می دانم دلی پر غصه دارند.

شعراز مجله کانون کامپیوتر ،دانشکده علوم.

روزگارم خوش نیست

روحیه ای دارم بدتر از هرچه که می پندارید

ویروسی دارم بهتر از هرچه که می پندارید

دوستانم همه همچون من مشروط

اهل دانشگاهم

پیشه ام گپ زدن است

گاهگاهی می نویسم جزوه

می سپارم به شما

تا به یک نمره بیست که در آن زندانیست دلتان تازه شود

چه خیالی چه خیالی

می دانم، جزوه ام پرغلط است.

اهل دانشگاهم

قبله ام آموزش

جانمازم جزوه

مهرم صفر

درسهایم را وقتی می خوانم

که خروس می کشد خمیازه

مرغ و ماهی خوابند.

من من وضو با تپش قضیه ها می گیرم

در نمازم جریان دارد غم جبر،جریان دارد انالیز

کانتور از پشت نمازم پیداست

خانه ام خوابگاه است،خانه ام روی بلندای امیرآباد است

چیزها دیدم در این خوابگاه

گربه ای را دیدم،سطل را بو می کرد

مگسی را دیدم از شوق غذا

روی ماهی تاوه،دست به دست می مالید

من کسی را دیدم پی جایی خلوت

که در آن بتواند لغتی حفظ کند

دور خود می چرخید

من سوسکی را دیدم ،که ته یخچال با بادبزن ،فال حافظ می خواند

استاد از من پرسید: که چقدر نمره زمن می خواهی

من از او پرسیدم ،دل خوش سیری چند

من کسی را دیدم در کنج کلاس،سیبی گاز می زد

کاغذ تقلبی را دیدم

دست به دست

اینور و آنور می رفت

من گدایی دیدم آخر ترم

دربدر می گشت و نمره قبولی می خواست

من کسی را دیدم که از دیدن یک نمره ده

دم دانشکده پشتک می زد

و نترسیم از تک

تک؛نمره رایج دانشگاه است

تک در آب و هوای خوش کارنامه نشیمن دارد

تک در آب،تک ما زینت دانشکده است

من نمی دانم که چرا می گویند ،آنالیز درس قشنگی است

ریاضی زیباست و چرا در پس اینها کمی بدعت نیست

نمره تک چه کم از هفده و هجده دارد؟

دست ها را باید شست ، سوی سلف باید رفت

و در ان صف ژتون غرغر باید کرد

شکم گرسنه را،سیر باید کرد

من ندیدم هرگز یک جزوه خوب

من ندیدم هرگز یک کامپیوتر بی ویروس

و ندیدم کلاسی بدون خمیازه

من ندیدم استا،دردل گوش کند

من در این دارالعلم چقدر مضطربم

من به یک نمره ناقابل ده خشنودم

من به این نمره قناعت دارم

من نمی خندم اگر دوست من می افتند

من در این دانشگاه ،در سراشیبی کسالت هستم

خوب می دانم استاد کوئیز می گیرد

اهل دانشگاهم

علم من گم شده است.

به امید روزی که دیگر در هیچ زندانی،هیچ دانشجویی نباشد….ما همچنان پابرجا خواهیم ماند… تا آزادی.

نهادینه شدن فرهنگ گفتمان؛اصل ضروری امروز

بنا داشتم مدتی وبلاگ نویسی را رها کنم تا زمان بیشتری برای مطالعه بگذارم.چونکه دیدم با ادامه این روند در حال شبیه شدن به سخنرانانی می شوم که فقط حرف می زنند و عمل را….به دوستانم می گویم بخوانید و بخوانید آن وقت …. اما دیدم نمی شود یا نمی توانم صرف نظر کنم در عین اینکه به دلیل مشغله درسی ای هم که دارم و باید تا حکم تعلیقی به دستم نرسیده دفاع کنم،ناگزیر از این به بعد کمتر به روز می شوم که پیشاپیش معذرت.

در طی این چند روز ،با تجربه ای که از دنیای مجازی و بحث ها و وبلاگ ها به دست آوردم و بر اساس یافته های شخصی خودم از دنیای حقیقی و بودن با سایر عقیده ها و در کنار سایر افراد جامعه ، به نتایجی رسیدم یا به عبارتی نکاتی به ذهنم رسید که دوست داشتم با سایر دوستان هم در میان بگذارم تا اگر اشتباه هستند و آنچه که دریافته ام و نتیجه گیری کرده ام نادرست اند،آنها را اصلاح کنم واگر هم که درست هستند و کلامی منطبق با منطق اند که چه بهتر،در میان گذاردن تجربه ای روشن است و امید که راهگشا.مطالب را دسته بندی کرده تا هم در ذهن خوب جای گیرند و هم چیزی از قلم نیفتد.پیشاپیش عذرخواهی اگر طولانی باشد.

1) نهادینه نشده فرهنگ گفتمان در بین ما ایرانیان:در طی این مدت به خوبی دریافته ام که آنچه که باعث شده به ابزارآلاتی مانند چوب و چماق روی آورده شود نه تنها خودخواهی و منش دیکتاتوری است که نداشتن حافظه گفتگو نیز می باشد! وقتی می بینم در محیط وب،دوستانی هستند که بیش از نیمی از نظراتشان را قبول دارم وتنها با بخش هایی از آن مخالفم آنچنان به هر اسباب و اصراری دست می یازند تا حرف خود را به کرسی بنشانند و از هیچ اهانتی هم فروگذار نمی کنند ،با خود به این نتیجه می رسم که این دوستان که اهل دانش و فضل اند و همیشه سرشان در کتابها و سیر در اندیشه،اینگونه با مخالفان اندیشه های خود رفتار می کنند پس دیگر چه انتظاری می توان داشت از انها که نه تنها یک برگ کتاب نخوانده اند که هرچه دارند همان است که در گوششان فرو برده شده و طوطی وارتکرار می کنند! و در نهایت به این اندیشه خود ایمان می آورم که مشکل ما ،پذیرفتن و تاثیرگرفتن رفتار حاکمانمان است که همانند آنها و تنها در مقیاسی کوچکتر هر کس به سهم خودش ،یک دیکتاتور است.

2)  قصد من از ایجاد و نوشتن این بلاگ ،نقد کردن جنبش و این حرکت سبز و در رابطه با آن رفتار حاکمیت بود و هست.در این رابطه ام تنها به بیان نظرات خودم پرداختم و کسی را مجبور به پذیرفتن آنچه که می گویم نکرده ام.دوستان خود لطف دارند و با تایید نظرات بنده ،من را به این باور می رسانند که در کجای اندیشه دوستان قرار گرفته ام و اگر هم احیاناً مخالفی داشتم ،سعی نکرده ام حرف خود را به او بقبولانم.زیرا که اعتقاد دارم هرکس می بایست نظر خودش راداشته باشد.می گویم و قبلاً هم بارها گفته ام که اگر ما می خواهیم صدای همه شنیده شود،اگر این حاکمیت تک صدایی را رد می کنیم و خواهان دموکراسی هستیم،اول می بایست از خودمان شروع کنیم و سعی مان بر آن باشد که قواعد بازی را از اکنون تمرین کنیم!اگر ما اکنون خواهان شنیدن صدایمان هستیم پس باید تحمل شنیدن نظرات دیگران را نیز داشته باشیم!اگر غیر از این کنیم چه تضمینی وجود دارد که فردا روزی که این حرکت به بار نشست دوباره همان رفتارها و خفه کردن صداها تکرار نشود؟بهتر است کمی با منطق جلو رویم و تنها ادعای آزاد اندیشی نداشته باشیم.و در عمل آن را نشان داده و تمرین کنیم!

3)  در این چند روز در رابطه با دین با نظرات متناقضی روبرو ایم.بر اساس تنوع و تکثر آراءی که در این حرکت وجود دارد هرکس نظر و عقیده متفاوتی دارد.عده ای قایل به جدایی این دو هستند،عده ای هنوز به اصلاح در این چهارچوب عقیده دارند ،وعده ای هم هستند که از اساس با مذهب رابطه ای ندارند و دیدگاه متفاوتی به زندگی .در قبال این دوستان و یا حتی خودم که در کنار این جنبش در حال زندگی هستند و بنا دارند این حرکت امید را دنبال کنند به نتیجه ای رسیده ام که مایلم شما نیز بدانید:من این حرکت سبز را ،یک تحول فکری و اندیشه ای می دانم و آغاز یک حرکت،نیاز به رشد و بالغ شدن و بزرگ شدن دارد و اکنون بیش از هر چیز دیگری نیازمند بارور ساختن اندیشه ها است!هر نوع پیشی گرفتن از زمان و زود قضاوت کردن و عمل نکردن بر مبنای شرایط جامعه و جلوتر از زمان حرکت کردن تنها نتیجه ای که عاید نمی کند به حاکمیت در آوردن این حرکت است! جدایی دین از سیاست،همراهی این دو با هم و افراط بیشتر برچیدن مذهب از این سرزمین نتایجی هستند که باید بگذاریم تفکر جمعی جامعه به آن برسد!هنوز بیش از نیمی از جامعه بر این اعتقاد نیستند که این حرکت سبز درست است با اشتباه!آن وقت گمان می برید مطرح شدن پاک کردن مذهب از ذهن این مردمان چه نقشی در این جنبش ایفا می کند؟اگر دوستان گمان بر این دارند که این حرکت در راستای آن چیزی است که خواهان آن اند پس پیشنهاد می کنم که کمی واقع نگر تر،عاقبت اندیشانه تر به جریانات نگاه کنند و با قضایا برخورد.جلوتر از زمان پیش رفتن بدون آنکه بر آگاهی این مردم سرمایه گذاری شود ره به جایی نمی برد.و اما اگر دوستانی هستند که با این جریان مخالف اند و آن را در راستای اهداف خود نمی بینند و در این حین از حاکمیت فعلی نیز چندان راضی نیستند پیشنهاد می کنم روش کاری خود را کمی با اعتدال و نرمخویی همراه کنند که اگر بر این عقیده اند که درست می اندیشند گمان می کنم با رفتار مناسب سریعتر پیشرفت می کنند و به اهداف خود که روشنگری است دست می یابند و الا با رفتاری غیر از این ،همان خوی دیکتاتوری و استبدادی با این گونه رفتارها در ذهن تکرار می شود که شما نیز مانند انهایید.

4) در رابطه با پست قبلی،عده ای دوستان بر من خرده گرفتند که چرا ایرانیان را مشتاق به اسلام بیان کردید که با آغوش باز با آن برخورد کرده و آن را پذیرفتند و این دروغی آشکار است و حرفی ناصواب.در پاسخ به این دوستان من دو نکته را عرض می کنم:1)آیا به نظر نمی رسد پایین آوردن درجه و اعتبار علمی شهید مطهری در حد یک مبلغ مذهبی!!کمی بی انصافی باشد!؟2)من تاریخ طبری و ابن خلدون را نیز مطالعه کردم،حرف شما نیز درست است و به راه افتادن حمام خون ومقاومت ایرانیان در مقابل عرب وحشی حمله گر نیزرا نمی توان انکار کرد.اما این در رابطه با برخورد با عرب بود اما آن هنگام که اندیشه اسلام را شنیدند اینگونه رفتار نکردند! من چند منبع ذکر می کنم خود در آن مطالعه کنید شاید من را مقصر ندانید!.

1-تاریخ سیاسی ساسانیان،نوشته محمد جواد مشکور

2-یک سال در میان ایرانیان ؛پروفسور ادوارد براون،برگردان ذبیح الله منصوری

5)و یک مطلب دیگر راجع به نفس اسلام .در این چند مدت دیده ام اصرار دوستان را مبنی بر اینکه اسلام فلان است فلان ،احکامش این چنین است و پیامبرش یک فقط به کشتار می اندیشید و به طور کلی از این صحبت ها:در پاسخ به این دوستان:اولاً اینکه با این بحث ها به کجا قصد رفتن دارند!؟مقصود از این بحث ها چیست؟اگر دلشان به حال نااگاهی این مردم سوخته و این جنبش که در نکته سوم گفته ام الان زمان مناسبی نیست!و این کار یک حرکت افراط آمیزی بیش نیست واین حرکت زیبای سبز را به نابودی می کشاند!.دوماً دوستان من را متهم به تعصب ورزی به اسلام می کنند در حالیکه خود متعصبانه تر رفتار می کنند.همه قصد من این است که این حرکت سبز به جایی برسد که هرکس آزادانه حرف خود را بزند بدون توهین به نظرات دیگران!با اینگونه برخورد که باز همان میشود که هستیم!که تاب تحمل یک کلام حرف مخالف که نه منفاوت را نداریم! سوم اینکه من اسلام را این گونه شناختم که خدایش دین را اجباری برایم ندانسته،در کتاب آسمانی اش گفته سخن های گوناگون را بشنو و بهترین را برگزین،پیامبرش 1ساعت تفکر را بهتر از 70 سال عبادت برایم دانسته و مرا به کسب علم تشویق کرده حتی اگر در چین، علی اش از جهل عرب آن روزگار سر در چاه فرو می برد!بعد گذشت این همه سال ،عرب هنوز جاهل است آنگاه وحشی بازی آنها را در حمله به ایران به نام اسلام می گذارید!عرب تازه مسلمان شده ای که تازه دست از زنده به گور کردن دخترانشان برداشته اند!من ذات اسلام را اینگونه یافتم و شما ذات آن را در جهت میل خود!پس من را متهم به تعصب نکنید که خود متعصب تر هستید.هرکسی از ظن خود شده است یار این دین!!ذات دین و ذات بشر را اینگونه می گویم!

6)گمان می کنم هدف تک تک دوستانی که در این راه سبز قدم گذاشته اند و با آن همراه شده و با غمهایش اشک می ریزند و به پیروزی هایش خشنود،و در این راه هزینه می پردازند این است که همگی خواهان حاکمیت آزادی و برابری اند!همگی حاکمیتی می خواهند که اصول دموکراسی و حاکمیت مردم در آن اعمال شود،نه تنها عده ای و بر این نیز واقف اند چرا که خود در تمامی راهپیمایی ها شاهد بودم،احترام به نظر همه حتی مخالف و فرصت ابراز بیان.پس نگذاریم این حرکت تازه شکل گرفته با آلوده شدن به افراط و تفریط هایی نا بجا به دست خودمان به انحراف کشیده و یا حتی از بین برود.این حرکت و ادامه آن نیازمند صبوری و آگاهی است.جلوتر از زمان حرکت کردن بدون توجه به حال و شرایط و تنها با نگاه آرمانی،ما را دوباره به تجربه 30سال گذشته باز می گرداند.کمی سنجیده تر،واقع بینانه تر و آگاهانه تر قدم بگذاریم وبه اقتضای زمان و آنچه که طلب می کند حرکت کنیم.(در این رابطه در آینده بیشتر توضیح خواهم داد).

*پاورقی:لازم دیدم این را به دوستان عزیزم متذکر شوم که من به شخصه هیچ اصراری بر وجود و اجبار اسلام در ایران ندارم و اگر اینگونه از اسلام گفتم نه فقط برای دفاع از نظر شخصی خودم که برای حفظ این حرکت سبز به اندازه توان خودم هستم.من بر این اعتقادم با تحقیر و توهین کردن نظران و عقاید دیگران،و سعی در به کرسی نشاندن آن راه درستی برای پیشبرد مقاصدمان نیست و این روند را به ضرر این حرکت سبز می دانم.من نه به آن دوستانی که نظرم را قبول ندارند توهین کردم و نه می کنم و نه اصراری بر درستی حرف خود.تمام تلاش ما باید برای رسیدن به جامعه ای باشد که هرکس آزادانه حرف خود را بزند!این افراط و تفریط ها اگر اینگونه ادامه یابد ما را دوباره بازمیگرداند به اعدامهای انتقام جویانه و عکس العمل های استبدادگرایانه!راه را بیراه نرویم.

دین و سیاست

شهید مطهری در کتاب بررسی نهضت های صد ساله اخیر،در بخش آخری کتاب به بررسی افات  نهضت ها و جنبش ها پرداخته و در با برشمردن نکاتی راه را برای نیروهای جنبش روشن کرده است.یکی از نکات اصلی و قابل توجه برشمرده شده که سایر اندیشمندان همچون کواکبی،در این باب ،هم بر آن اتفاق نظر دارند ،مطرح کردن و مشخص ساختن آن چیزی است که بعد از رفع استبداد ، قصد جایگزینی آن را خواهید داشت.البته قابل ذکر است که این امر صرفاٌ مربوط به انقلاب ها نمی شود و شامل هرگونه حرکت اصلاح طلبانه هم خواهد بود .

در تعمیم این قضیه با شرایط امروزی،در اینکه می بایست طرحی نو درانداخت شکی نیست اما یک مسئله قبل از پرداختن به این بحث وجود دارد و یا اینکه اولین مسئله ای است که به آن پرداخته می شود به نظر می رسد این باشد که:آیا همچنان سیاست ما عین دیانت ما هست یا خیر؟و آیا ما هنوز می خواهیم دین به همین نحو در سیاست دخالت کند یا خواهان جدایی آنها هستیم؟ شاید پاسخ به این سوال کمی آسان به نظر برسد. آسان از این جهت که می توان گفت در طی این چند ماهه و با جنایاتی که در طی این دوران به اسم دفاع از نظام بر مبنای اسلام و ولایت و با توجیه مذهبی انجام شد ،بیشترین نشانه ها به سمت دین و دخالت بی جای او در سیاست رفت و سوءاستفاده ای که از دین برای پیش برد مقاصد شد،باور دخالت دین در سیاست را در اذهان به چالش کشید و تفکر سکولار را قوت بخشید و نتیجه آن که دین می بایست از سیاست جدا شود و بنای جامعه آینده بر این سنگ می بایست باشد.هرجا دین با حاکمیت همراه شده،تنها ابزاری برای سوء استفاده حاکمیت شده و بس و مصیبتی که  اروپا در طی 10 قرن یا بیشتر کشیده از این باب بوده و تجربه این 30 ساله در ایران هم مبین چیزی غیر از این نیست .

اما یک سوال کوچک در این لحطه ایجاد می شود!آیا باید تفاوت قائل شد بین آنچه که هست و آنچه که باید باشد و یا می توانست باشد؟

قصد من از این سوال این است که آیا مشکل از دین است و یا مشکل از حاکمیت و به طورکلی صاحبان قدرت که دین وسیله ای می شود برای باقی ماندن قدرت در دست آنها؟و آیا به راستی دلیل اصلی مشکل امروزی ما به دلیل همراهی دین با سیاست است؟و آیا تجربه قرون وسطی در کشور ما در حال تکرار مجدد است؟ شاید عده زیادی از دوستان بر این عقیده باشند اما من مذهب و دین را دلیل این شرایط نمی دانم!جدای از اینکه اسلام را دینی سیاسی می دانم ،بر این اعتقادم که مشکل این سرزمین و آدم هایش نه به مذهب مربوط می شود و نه اسلام! که بسی سابقه ای طولانی دارد!

مشکل مرمان این سرزمین را این میدانم که همواره  دوست می داشتند حرف آخر ر ا یک نفر بزند!حال می خواهد نامش پادشاه باشد می خواهد رهبر مذهبی! هرچند این قدرت به دست مذهب نیفتاد تا دوره کنونی!مذهبی که شاید در راس نه که همیشه همراه و یاور پادشاهان بود!و به قول دوستی عصای دست دیکتاتوران؛چه بسا که اگر موبدان زرتشتی ساسانی به همراهی خسروپرویز نمی بودند و درد ملت درد انها بود و نه از طبقه ای دیگر ،این سرزمین به دست مسلمانان فتح نمی شد و قلب های خسته از جامعه طبقاتی دوران ساسانی به اسلام نمی گرویدند!!!و ارزش برابری و آزادی برای جان آزاد ایرانیان شیرین نمی آمد که تشنه آن بودند.

من مشکل اصلی این سرزمین را نه مذهب که سابقه طولانی ذهنی که از خود و حاکمان در ذهن دارند ،می دانم!مردمانی همیشه بر این عادت بوده اند که یک پادشاه،یک خدا!بر انها حکم براند وهمه مطیع او باشند.آن هنگام که در یونان ،فضایی چون آگورا شکل می گیرد به منظور حضور شهروندان برای تصمیم گیری در تمامی امور سیاسی و اجتماعی،در ایران بنای تخت جمشید ساخته می شود برای بیان قدرت و اقتدار امپراطوری!از 5قرن پیش از میلاد در یونان دموکراسی هرچند ناقص اجرا می شد و در ایران نظام تک صدایی!! بر فرض که پادشاه عادل و نیکوکار! اما در اصل موضوع چندان توفیری ندارد!قدرت در دست یک نفراست !تفاوت تفکر و نوع نگاه متفاوت را به زندگی می بینید؟ مشکل این سابقه ذهنی است که در حافظه تاریخی تک تک ما حک شده. از بعد از اسلام هم که شرایط بغرنج تر ،که  به همان نحو ادامه پیدا می کند !که اگر در گذشته پادشاه ،خدای روی زمین محسوب می شد  و نماینده خداوند بر روی زمین اکنون خلیفه مسلمین ،جانشن پیامبر نام دارد!! می توان گفت مشکل اصلی این سرزمین همواره در دو عامل خلاصه می شود: 1)باقی گذاردن مردم در نا آگاهی که به آنچه که دارند راضی و شاکر باشند واینها همه از برکات خداوندگان ،پادشاه پادشاهان است .اگر هم بودند انسانهایی که علم آزادیخواهی بر می افراشتند و یا دانشمندانی که کلامی از آزادی و حق می گفتند؛در این صورت یا به حضور پادشاه تحت کنترل فراخوانده می شدند یا سر به نیست! 2)استفاده از ناآگاهی و غفلت مردم وسوء استفاده از  باورهای مذهبی آنها چه زرتشت چه اسلام

اینکه ایران کشوری همواره دیکتاتور زده است بر کسی پوشیده نیست و بیش از علت مذهب و دیانت،سادگی و غفلت و ناآگاهی آنها ست! که البته دین تبدیل شد به بهترین وسیله برای افیون توده ها که خیلی راحت تر از دیکتاتوری همراه با قدرت و زورگویی مستقیم،حکم می راند و حکومت می کند.

مشکل حافظه ما است که عادت ندارد به شور ومشورت! نمی داند راه و اصول تصمیم گیری جمعی!شاید اگر آن زمان که افلاطون و ارسطوهایی که در یونان به دنبال اجرای دموکراسی بودند،ایران نیز اینگونه می بود اکنون چنین شرایطی نداشتیم!که حداقل می دانستیم راه دیگری نیز برای کشورداری وجود دارد!

وظیفه امروز ما،اگرچه دشوار می نماید این است:

در ذهن تک تک مردمانمان این اندیشه را بارور کنیم که “انسان آزاد است و هیچ کس حق به برده گرفتن روح و جسم تو را ندارد!حال چه به زور واجبار پادشاه چه به اسم دین!

*پاورقی:آنچه که گفتم بیان سوال و به چالش کشیدن ذهن است.خود من هنوز به  اعتقاد کامل نرسیده ام که دین می بایست از سیاست جدا شود و ریشه مشکلات را در جایی دیگر می بینم.در عین اینکه دخالت آن در سیاست را به همین نحو دارای مشکل میبینم و نیازمند به اصلاح!و بحث در این رابطه را لازم می دانم،حداقل برای روشن شدن ذهن خودم!و شاید رسیدن به نتیجه ای در خور توجه!

*یک چنین عنوانی نیازمند بحث و گفت و گوی بیشتری است،اگر مایل بودید کمی بیشتر به آن بپردازیم با نظراتتان.

حقیقت دیدنی و باطل شنیدنی!

آن اوایل شلوغی ها و درگیری ها اعتقادی به جدا کردن جمعیت به صورت حق و باطل نبودم.تقسم بندی جمعیت به دو صورت حق و باطل را کار اشتباهی می دانستم و اصلاً برایم معنایی نداشت!تنها دو گروه شهروند می دانستم که بر سر مسئله ای اختلاف دارند و آنها را مخالف و موافق در نظر می گرفتم .اما بعد از انجایی که در جامعه ای زندگی می کنیم که دیانت در همه عرصه ها علی الخصوص سیاست وجود دارد و آن هم از نوع ابزاری اش و باز هم از نوع سوء استفاده اش!دیدم که عده ای خود را حق می دانند و بقیه را باطل!خود را بالا می پندارند و بقیه را مستوجب عقاب و توهین!و دیدم چه راحت حقیقت را به مسلخ دنیاطلبی خودشان می برند و به نام دین،دنیای خود را آباد می کنند و چه ها که استفاده نمی برند و چه ها که نمی کنند و چه فریب ها که نمی دهند!دیدم ماجرای مخدره مذهب چه راحت در دستانشان آمده و راحت چوب حراج بر اعتقادات دین مردم می زنند!دیدم که چگونه روحانیونی کشیش وار،دادگاه تفتیش عقاید گالیله را برایم به تصویر می کشند واز سادگی انسانهای اطرافشان چه راحت استفاده می کنند...دیدم که گویی ماجرای حق و باطل است!اما حق چه بود و باطل که!حق چه می کرد و باطل به چه رنگ!؟

علی را دوست دارم و کتابش را همواره راهگشای تمام مسائل لاینحل افکار مشوشم!علی را شناختم اما آنگونه که خود دیدم نه آنچه را که بریده بریده ،وصله پینه برای پیش برد مقاصد شومشان ،غالب مردمان ساده اندیش کرده اند و نشان می دهند.

“حق آن است که بگویی “دیدم” و باطل آن است که بگویی “شنیدم”.چه زیبا سخن می گویی علی!

و من می گویم که دیدم!که من حقیقت را در متانت سکوت دیدم که چگونه با ضربه های باتوم ،سرخ می شد! وسرخی کسان کسان دیگری را نشان می دادند!و چه زیبا حقایق را وارونه جلوه می دادند ومی دهند!من حقیقت را دیدم که چگونه مظلومانه به جرم شرکت در نماز جمعه با سر و روی خونین عازم خانه شد!من حقیقت را زمانی یافتم که نگاه های هراس آلود و ناآشنای راهپیمایان روز قدس را که با گاز اشک آور نا آشنا بودند و باور نمی کردند آنچه را که می دیدند و نا آشنا بودند با دیدن سیاه و سفیدپوشان باتوم به دست!آخر چیز دیگری به آنها نشان داده بودند و شنیده بودند!! و امروز چیز دیگر می دیدند!دوستانی می شناسم که می گویند نمی دانند حق با کیست اما ذهن متعصبی نیز ندارند!کاش بودند و اینها را می دیدند نه آنچه را که به آنها نشان می دهند و در گوششان روزها و ساعتها می خواندند!!هرچند زمان همچنان باقی است و راه بر حقیقت جویان باز است!و به زودی راه را باز خواهند یافت که امیدوارم اینگونه شود اما آنها که نه می بینند نه می شنوند!و شاید هم نمی خواهند که چنین کنند !که باز آنها را نیز دیده ام که مطامعشان چکونه در گرو این انسانهاست که اگر فردا روزی نباشند کیسه جیب آنها نیز خالی خواهد شد و دنیای آنها بدتر از آخرتشان…

این یک درددل کوچک باان دوستانی بود که نمی دانند …



نیرنگی دیگر ؟؟!!

نمی فهمم،نمی فهمم،نمی فهمم!هرچی فکر می کنم،هر کاری می کنم دلیل پخش فیلم کوی را از بی بی سی نمی فهمم!از دیروز تا حالا که این فیلم را دیدم تا حالا بیش از 1000 بار با خودم کلنجار رفتم که دلیل پخش این فیلم چی بوده !سر در نمی آورم!اصلاً این فیلم چگونه به دست اینها رسیده!نمی دانم ولی بد جوری احساس می کنم  در یک نقشه از پیش تعیین شده افتادم! یا افتادیم! چه فرقی می کند من هم یکی مثل همه! نمی دانم!شاید بدبینی محسوب شود!! اما واقعاً نمی توانم بپذیرم که این فیلم توسط یک نیروی به اصطلاح ریزشی از طرف مقابل به دست بی بی سی رسیده یا این شبکه خبری آنقدر قوی و خبرنگارای حرفه ای  دارد که توانستند حالا به هر طریقی از یک رابط،جاسوس چه می دانم یک همکار و دوست سابق گیر بیاورند!!!

اگر هم بگویم این نقشه از طرف ایران کنترل می شود و اینها از روی قصد این فیلم را حالا غیر مستقیم به دست یک چنین شبکه ای دادند که بدتر!هیچ دلیل منطفی را نمی بینم!یا بهتراست بگویم به مغزم خطور نمی کند؛ جز یک نقشه کثیف و یک خواب دیگر که برای این ملت دیدند!!آنقدر  در این 8ماهه نقشه های جور واجور از این دوستان دیدیم که دیگر از ریسمان سیاه و سفید هم می ترسیم .در هر حال من در این شک ندارم که پخش این تصاویر بر مبنای نقشه است! حالا هدف یا تحریک احساسات و عصبانی کردن قسمتی از سبز ها پس از روز 22بهمن بوده که تصمیم بر آن گرفته بودند کمی منطقی تر و بر مبنای عقل گام بردارند ،جریحه دارکردن احساسات دانشجویان و بچه ها در روزهایی قبل از مناسبت پیش رو که عده ای بنا داشتند حضور داشته باشند و  آنگونه که از حال و هوای فضای مجازی استشمام می شد اکثراً مخالف بودند و بنای این کار را نداشتند! به نظر من دستی عمدی برای رادیکال کردن،احساسی کردن فضا در کار است !انگار اوضاع آرام چندان باب میل نیست ،خیلی راحت نمی توانند کارهایشان را انجام بدهند! قدم ها و کارهای عاقلانه و بر مبنای منطق ،روندی که جنبش در حال بررسی  و حرکت در آن را داشت به مذاق آقایون خوش نمی آید!فکر کنم داریم راه را درست می رویم و این کارها برای از کوره در بردن سبز هاست!! یک چیز دیگر هم می تواند باشد! که هم متناقض است و هم گیج کننده تر!رفتن اتها م ها و نشانه رفتن آنها به سمت یک نفر و خراب کردن بیش از پیش وجهه آن!چهره ای که از بعد از 30 خرداد برای ما کاملاً رنگ باخت .اینکه تقصیری متوجه این فرد نباشد ،منظور نیست ،چرا که هرکس چوب کارهای خودش را می خورد  و مبری دانستن ایشان از این قضایا ،کاملاً نابخردانه است  ودر آن هیچ شکی نیست.اما در این برهه از زمان به نظر می رسد با این کار،سودش به کسان دیگری می رسد!اما اینکه چه سود و چه منافعی را دنبال می کند ،خدا عالم است!

در هر حال نمی خواهم دیگر این قضیه را کش بدهم ،به خصوص اینکه به دوستی قول دادم خلاصه تر بنویسم. حرف آخر اینکه درست است که با لحظه لحظه آن فیلم ناراحت شدیم و شاید یکی مثل من اشک ریخت،عصبانی شدیم و نمی دانم خوشحال از انتشار این فیلم به سبب بیشتر بردن آبروی نداشته نیروهای امنیتی و ناراحت از دیدن آن فیلم؛اما همه چیز به ان سادگی که فکر می کنیم نیست!بهتر است حواسمان را بیشتر جمع کنیم و با صبر و تدبیر بیشتری تصمیم بگیریم!با هرآنچه بهمان نشان دادند و گفتند ، نه سریع احساساتی شویم و نه تصمیم بگیریم!من به شخصه عمدی در کار می بینم ! که از عقل گرا شدن این جنبش در هراس اند!و سعی دوباره بر احساسی کردن فضا دارند….نمی دانم شاید هم این چنین نباشد….من که گیج گیج شدم!!!اما از هر چیزی مطمئن نباشم ،این را مطمئن هستم که پخش این فیلم بخشی از یک نقشه است!! نیرنگی دوباره…

قدم اول در راه سبز امید…

همه را نمی دانم اما خود من آن زمانی که میرحسین نام این حرکت را ،راه سبز امید گذاشت خیلی متوجه مفهوم عمیق این کلمات که پشت سر هم ردیف شده بودند ؛نشدم…آنقدر داغ  و پر از هیجان و احساس بودم که فقط فکر می کردم به این که فردا ها و پس فردا ها،قرار کجاست و آنجا با دیگر دوستان هم اندیش جمع بشم و با فریاد های سکوت و بعد از آن بیدادها ،با شعار ،حضور خودم را اعلام کنم… آن روزها فقط  مهم این بود که قرار راهپیمای بعدی و بعد تر چه روزی است و حضور و ماجرای تعقیب و گریز و برگشت به خانه با چشمانی اشکبار از گازهای رنگارنگی که خورده بوند و صحنه هایی که دیده بودند!گذشت و گذشت تا امروز.

چند وقت پیش کتابی می خواندم که دیدم خیلی بی ارتباط با امروز و ما واین شرایط نیست ! قرار بود وظیفه همه ما آگاهی رسانی و آگاه کردن خود و دیگران باشد.گفتم بد نیست این تجربه را با شما دوستان هم در میان بگذارم،تا علاوه بر اینکه شاید شمع کوچکی باشد که در ذهن بیفروزم و روشنگر راه دوستان زیادم شود.یک بار دیگر ضرورت آگاه کردن مردمانمان را به حقوق خویش،زمانه،وقایع و آنچه که در اطراف و اکنافشان می گذرد و از آن بیخبر اند ؛را هر روز و هروز ،بیشتر و بیشتر به خود و دوستانمان یادآور شوم!در این روزگاری که اندیشیدن و حرف زدن شاید ممنوع باشد،اما یگانه  وظیفه امروز ما همین  است.

“کواکبی”؛ یکی از بزرگترین اندیشمندان این سرزمین.؛ یکی از رجال فعال سیاسی  بود که به مبارزه استبداد ترکان عثمانی در سوریه به فعالیت می پرداخت. کواکبی در بخشی از نظراتش  در باب مبارزه با استبداد به نکات جالب توجهی اشاره کرده که دانستنش در این روزها شاید خالی از لطف نباشد ؛چه بسا که شاید برای دوستانی که امروز بر این عقیده اند که جنبش دچار سرخوردگی شده است و به اصطلاح نا امید اند و یا اینکه نمی دانند چه کاری الان درست است و باید انجام داد؛(که البته به نظر من این دوستان ناآگاه از وظیفه ای هستند که امروز بر دوش دارند!) کارگشا است و شاید راهنمایی ای کوچک .البته اگر این دوستان هنوز به این اعتقاد داشته باشند که مستحق آزادی اند و آماده برای دستیابی به آن.

کواکبی در امر رفع استبداد سه قاعده را مهم می داند:1)قاعده اول ان است که اگر تمام افراد یا اکثر افراد جامعه درد استبداد را احساس نکنند،مستحق آزای نیستند؛پس رفع استبداد محدود به ملت هایی می شود که تمامی اعضای آن یا اکثرشان مشکلی به نام استبداد را دریابند و حس کنند.2)کواکبی در قاعده دوم مقابله با استبداد را با سختی و شدت عمل نفی کرده ،شیوه ملایمت را توصیه می کند.این قاعده باعث شده که برخی او را متمایل به سازشکاری بدانند؛در حالی که او در این قاعده نکته مهمی را عرضه می کند.او معتقد است که مقاومت شدید ممکن است موجد فتنه شده،به هلاکت مردمان منجر گردد؛از این رو نیکوترین اساس عدالت را شایسته کسی می داند که نه با استبداد نسبتی داشته باشد و نه به فتنه علاقمند باشد.(قاعده سومی هم هست که بنا بر مصلحت امنیت و ثانیاً چون الان به آن احتیاجی نیست و ثالثاً گرو کشی می کنم،که خودتان بروید بخوانید)… .ذکر نمی کنم.مشخصات کتاب  را در انتها ذکر می کنم تا در صورت علاقه مطالع کنید.

خیلی بعد از آنچه که گفتم حرف نمی زنم،چون اصل مطلب در چند خط گفته شد!حالا این راه و این ما،این راه سبز امید و شبکه اجتماعی و تشکیل هسته های کوچک،این ما و آگاهی مردمانمان که اگر آزادی درد همه ما نشود !!!…،این ما و فهمیدن ضرورت آگاهی،این ما واین راه و این مردم و وظیفه و خلاقیت،یا شاید هم تاکتیک جدید نمی دانم هرچه که اسمش را دوست دارید بگذارید، در انجام پیگیری راه امیدی که برگزیدیم!و شایدقابل توجه دوستانی که هنوز تقویم به دست به دنبال روزی برای خیابان رفتن اند!لزوم این امر بر کسی پوشیده نیست! من هم به حضور معتقدم چون اثرش را زیاد می دانم!از امید و انرزی ای که از حضور پرشمار نشئت می گیرد نمی توان گذشت اما حضور به هنگام و به موقع کارسازتر نیست؟و یا حضور در کنار همه!آن زمان که استبداد و آزادی درد مشترک همه ما شود…راه امید،این راه سبز …

پاورقی:

*دوستانی بودند که می گفتند ما چگونگی راه سبز امید زیستن را بلد نیستیم،تصمیم گرفتم انچه را که به عنوان شیوه ای کاریردی در این راه می دانستم بیان کنم.شاید نظر دیگر دوستان متفاوت باشه!اما من به این نتیجه رسیدم کمی با دقت بیشتری باید بیانیه ها و راهبردهایی را که در بیانیه های گذشته میرحسین بیان شده ؛دقت کنیم.آنچه که من به آن دست یافتم،قدم اول در این راه را تشکیل هسته های کوچک مثلاً دوستی و فامیلی دانستم.تشکیل این هسته های کوچک ،قدم اول در راه شروع حرکتی است که بنا داریم آن را بپیمائیم؛که هرچه بعدها قصد انجام آن را داشته باشیم در قالب چنین گروههایی با بازدهی بالاتر میسر خواهد بود.

*قابل توجه دوستان،برای کسب یادآوری و چگونگی و چیستی هسته های اجتماعی،و شبکه اجتماعی به بیانیه میرحسین  مراجعه کنید .دقیقاً یادم نیست کدام بیانیه،اما اگر خواستید و لازم دانستید در وب می گذارم.

*کتاب مورد نظر:اندیشه های سیاسی در ایران و اسلام،نویسنده : دکتر حاتم قادری،انتشارات سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاه ها(سمت)

بهترین راه خراب کردن چیزی،بد دفاع کردن از آن است!

این چند شب خیلی حرفها برای گفتن داشتم،خیلی هایش را هم نوشتن اما فرصت گذاشتن در وب نداشتم .وقتی وارد دنیای مجازی می شی اگار وارد یه بازار بزرگ شدی که همه دارند داد می زنند وهر کی به یه نحوی دنبال مشتری برای مغازه اش.آدمهای مختلفی می رن، می آن ،یکی داد می زنه،یکی داره مغازه اش را مرتب می کنه ،یکی داره جنس می فروشه ،یکی داره مشتری راه می اندازه،یکی داره خرید می کنه،یکی نگاه می کنه ،یکی رد می شه و هیچی نمی خره و فقط عبور می کنه!خلاصه آنقدر شلوغ و پرسر و صداست که سرسام می گیری.اما به محض اینکه از دنیای وب می آی بیرون انگار پا به یه کره جدید گذاشتی !هیچ خبری نیست!نه از جنبش سبز چیزی می بینی و نه از بگیر و ببند و بکش…آنقدر همه چیز عادیه،آنقدر همه چیز را با تبلیغات رنگ دار تحویلت دادند  که که یک لحظه با خودت به این نتیجه می رسی که نکنه واقعاً خبری نیست و این فقط تویی که اینجوری فکر می کنی و دغدغه هایت این اند….می ری تو خیابون.،همه از کنار هم رد می شن،به همه نگاه می کنی شاید یه وجه مشترک پیدا کنی….کم کم که دقت می کنی به چهره ها شاید یه چیزی دستگیرت بشه.گه گداری و (شاید این روزها بیشتر)میبینی کسانی را یه نشان سبز به همراه پوششون گذاشتند…برایت جالب می شه! لبخند از ته دل…که نه انگار …آن جورکه فکر می کنی نیست.هنوز هم هستیم و هنوز هم شجاعانه هستیم…دلگرم میشی…حتی به یک رنگ سبز شال خانمی که در زیر چادر به سر داره،پسری که تی شرت سبز پوشیده و مادری که کلاه سبز بر سر پسر گذاشته دل خوش می کنی و ….چقدر لذت بخشه!گاهی وقت ها فکر می کنم . به این نتیجه می رسم که حضور بین قشر عمومی جامعه،بودن و حرف زدن با آنها دید خیلی وسیعی از جامعه را نسبت به مسائل بهت می ده و دستت می آید که آدمها چه جوری فکر می کننند.آن وقته که می گی اگه یک ذره هم از دنیای مجازی بیای بیرون،با آدم های هم قشر خودت نگردی،حرف نزنی هم بد نیست ها!همه که دانشجو و استاد و چه می دونم به اصطلاح معروف از نخبه ها نیستند که!گاهی اوقات یک بازاری،یک راننده تاکسی یک کارمند و کارگرساده، آنقدر دقیق و موشکافان اوضاع و احوال را تحلیل می کنند که تو هیچ میتینگ سیاسی دانشجویی ردوبدل نمی شه. و از آن طرف هم هستند آدمهایی که چقدر تیپ روشنفکری و دانشجویی دارند اما دریغ از یک حرف حساب،یک ساعت مطالعه، و به جای ساعتی فکر کردن مدام دنبال حرف زدن و گنده گویی اند.به نظر من یکی از نقاط ضعف که اتفاقاً نقطه قوت این جنبش محسوب می شه همینه! جوان بودن این تحرک سبز.روح شاداب جوان،امیدوار بودن و سرزنده بودن و تلاش و نیرو برای ادامه مسیری طولانی که برگزیدیم قوی ترین و مهم ترین پشتوانه وسلاحه که اگر از آن غفلت کنیم ممکنه به ابزاری در جهت عکس منافع این حرکت سبز استفاده بشه.

می بینم تو این دنیای مجازی که بچه ها چه با شور و هیجان از تغییر حرف می زنند،از انقلاب ،از هر راهی برای رسیدن به مقصود ،شده برای چهارشنبه سوری هم که شده بیایند تو خیابون اما باید بیان و حضورشون را نشون بدن!نمی دونم شاید حق با آنها باشه!اوضاع و شرایط آنقدر گیج کننده و قاطی شده که نمی دونی آیا این رفتار و عکس العملت در تنیجه و در ادامه نقشه ای است که برایت چیدند یا داری کار عاقلانه ای میکنی و باید همچنان حضور داشته باشی حالا به هر نحو. من به شخصه به عنوان یک سبزاندیش به شخصه به این نتیجه رسیدم که این حرکت سبز در حال طی کردن یک مسیر رشده!یک حرکتیه که از شعور جمعی بالا شروع شد!از جمعیتی که برای شعور و رای خودش احترام قائل شده بود و برای پاسخگویی به انچه می اندیشیده بود حاضر شد هزینه ای از جان بده .اما درادامه این حرکت امید، این راه را یک راه طولانی و مستمر می دونم که خیلی باید پخته بشه و آگاهانه و نه برمبنای احساس که بر مبنای تدبیر مراحل رشدش راپی بگیره. البته این را یادم هست و اعتقاد دارم که این حضور میلیونی جمعیت بود که باعث شد این حرکت اعلام موجودیت کنه،دیده بشه و به رسمیت شناخته بشه هرچند در ظاهر نادیده گرفته می شه و انکار شدنی نیست و انکار هم نمی کنم که به حضور احتیاج نداشته باشه!چه بسا این حضوره که طرف مقابل را سر حساب می کنه که متوجه بشه با کی طرفه!که بعد از این همه فشار و شکنجه و تهدید ،هنوز پابرجاست.اما این فرق داره با حرکات احساسی.می بینم یک سری از دوستان از انقلاب حرف می زنند اما بدون اینکه جنس انقلاب را بشناسند!معایب آن را بدونند!از انقلاب کردن حرف می زنند بدون اینکه حتی یک کلمه از انقلاب هایی که تاحالا صورت گرفته چیزی بدونند و دراین باب یک ساعت مطالعه کرده باشند! نمی داننند انقلاب 1917 چی بوده،انقلاب فرانسه در چه شرایطی رخ داده !یا اصلاً چندتا انقلاب تاحالا رخ داده!خودمم را می گم ها!اصلاً مارو این جوری بار آورند!عادتمان دادن که قبول کنیم آنچه را که بهمون گفته می شه یا طوطی وار تکرار کنیم آنچه را که بهمون القا می شه !بدون اینکه خودمان به این نتیجه رسیده باشیم!درست مثل مصاحبه هایی که هرسال انجام می شه و از کودک 3ساله تا پیرمرد 90 ساله ،علت شرکت در راهپیمایی را زدن مشت محکم به دهان آمریکا بیان می کنه!فارغ از اینکه الان در یک روزگار دیگه است و با یک شرایط گفتمان دیگه!!نمی گم امریکا و بقیه خیر مارو می خواه ها!حالا دوستان عرزشی نیان بگن اینا حرفشون اینه ها!در این قرن دیگه هر گره گوری ای می دونه که سلام گرگ بی طمع نیست و هیچ گربه ای برای رضای خدا موش نمی گیره!غرض من اینه که عادت کردیم که بگیم و تکرار کنیم هرچی همه می گن و باب روز شده!یا از سکولار و اسلام و اینها حرف می زنیم بدون اینکه حتی یک کتاب راجع به سکولاریسم خوانده باشیم و بدانیم و تحلیل کنیم چی شد که چنین دیدگاهی به وجود آمد!درست مثل زمان قاجار که در دوران مدرن بی توجه به رشد آگاهی فکری ،فقط آورده شد مظاهر آن و عاقبت شدیم اینی که هستیم.ما که اعتقاد داریم آن دوران مسخ فرهنگ مدرن شده بودیم بدون توجه به ریشه هامون،چرا الان باید دوباره همان روند را تکرار کنیم؟اگر ما اعتقاد داریم دموکراسی بهترین شیوه حکومت است،بهتر نیست با آگاهی به باطن این حقیقت دست یافته بشری حرف بزنیم ؟و اگر یک نفر از سابقه و چگونگی اش از ما پرسید کامل و جامع جواب دیم و شاید انها را اقناع.

امروز اگر می خواهیم به آنچه که مطلوب می دانیم و خواهان آنیم،به غیر از آگاه کردن جامعه نسبت به نواقص ، خودمان را هم باید آگاه کنیم.بخوانیم و از گذشته پند بگیریم .بخوانیم و بدانیم آنچه را که می خواهیم .فکر می کنم دفاع آگاهانه از یک چیز خیلی بهتر از خواست چیزی است که فقط با نام های آن آشنایی داریم.یک مثل معروف داریم که بهترین راه خراب کردن چیزی،بد دفاع کردنه!آگاه کنیم خودمان و دیگران را .در این صورت است که اگر با آگاهی تمام بخواهیم آنچه را که دوست می داریم داشته باشیم،آنگاه هیچ تبلیغی،هیچ کلامی،هیچ سخنی ما را که متزلزل نخواهد کرد که هیچ ،دیگران را هم  به آنچه می اندیشیم مشتاق می کنه!یقین بونیم آنچه امروز بزرگترین ابزار در دست ما است همین آگاهی بخشی و آگاه شدنه!و الا چه دلیلی وجود داره برای این همه فیلتر و سانسور.!فضای مجازی فیلتر می شه!کتابخانه ها که دیگه فیلتر نیستند!من خودم تصمیم گرفتم به همه دوستان سبز اندیشم هم پیشنها د می کنم:تا می تونیم امروز بخونیم و بدونیم و آگاه کنیم خودمان را.نگذاریم این حرکت نوپای سبز ما با غفلت و اشتباه خودمان تباه بشه!ما صاحبان اصلی این حرکتیم.با دور اندیشی و آگاهی گام برداریم.هرکس به اندازه سهم خودشان اگر در این راه قدم برداره،آن وقت ….

من اگر برخیزم تو ….  اگر برخیزی…  همه بر می خیزند.

جنبش سبز و خردگرایی

از شب بعد از 22بهمن آنقدرحرف وحدیث و اتفاق افتاده که آدم مجبور می شه برای خودش که نمی دانم، شاید برای بقیه دوستانش بگه آنچه را که فکر می کنه درسته!در فضای حقیقی و واقعی که قربونش برم نه مجالی برای گفت و گو هست و نه اجازه چنین کاری به ما داده می شه!ما هم مجبوریم با هزار بیم و امید اینکه تا فیلتر نشدیم بگیم آنچه را که می اندیشیم و بشنویم نظرات دوستانمون را از کامنت هایی که می گذارند ،شاید این جوری یک ذره از عقده عدم گفتگو رهایی پیدا کنیم… و تا زمانی که معلوم نیست و فقط خدا عالمه هم مجبوریم به همین قناعت کنیم ،ایشالله که همین یه وسیله ارتباطی را هم که با هزار مشقت از سرعت پایین وهزینه گرفته تا فیلتر و مسدود شدنه ازمون نگیرند… انشاءالله …البته با سرعتی که آقایون دارند پیش می رند احتمالا برای نفس کشیدن هم باید اجازه داشته باشیم….هرچند باز اعلام می کنیم ادامه چنین روندی نه به نفع ایران عزیز است و نه اسلامی که نامش را به دنبال خود دایم و به آن اعتقاد.

وقایع زیاده به اولویت آنچه که اتفق افتاده سخن کوتاه می کنم:

1)آقای نبوی عزیز،عذرخواهی نکنید؛

راستش از بعداز ظهر روز راهپیمایی اکثر بچه هایی که رفته بودند،آنچنان ناراحت و عصبانی از نقشه اسب تروایی برگشته بودند که گویا از دوستان خارج نشین پیشنهاد شده بود که نگو!آنقدر عصبانی و ناراحت و درگیر احساسات که بدون اینکه لحظه ای فکر کنند آمدند و فضای مجازی را آنقدر با غرزدن پرکردند که هرکی نمی دانست فکر می کرد چه شکست سختی خورده این حرکت و اصلاً انگار جنگی بوده به معنای واقعی و حالا …. .اما سروصداها که خوابید،فیلم ها و عکس های شاهکار گوگل رو شد و کمی از عصبانیت ها خوابید آن وقت همه دیدند که طرح تروا همچین طرح بیخودی هم نبود و بد نشد که اینجوری شد:و غنیمتی که از این طرح نصیب این جنبش نوپا شد خیلی با ارزش تر از این حرفها بود؛به چند دلیل مختصر عرض می کنم:!)دوستان سبز فهمیدند،گوش سپردن و توجه به خارج نشینان که بیرون گود ایستادند و می گویند لنگش کن،نه می شود و نه باید به همه آنها اعتماد کرد و به سخنان آنها گوش داد! 2)اعتماد صد چندان بیشتر به میرحسین و توجه به او و سخنانش نه به عنوان یک رهبر که به عنوان بزرگتر و فعلا سر اصلی این حرکت زیبای سبز 3)با ان عکس های لشکر کشی و انوبوسهایی که دیده شدند معلوم نبود که اگر همه با نماد آشکار می آمدند چه حمام خونی راه می افتاد و چه حوادث وحشتناکی.نه اینکه باید ترسید وعقب کشید ها،نه،منظورم این نیست اما،آرایش نیروها در ان روز نشان از یک نقشه جنگی داشت که قصد قلع و قمع اساسی داشتند و با این حرکت تا حدی ناکام ماندند.4)آگاهی بیشتر ما از ترس و دلمشغولی آنها ،که فهمیدیم با ان همه نیرو و تجهیزات باز هم از حضور متحد ما چه ترسی دارند!که حتی خاضر نشدند حتی خودی هایشان را در میدان آزادی جمع کنند!این یعنی ما واقعاٌ تا زمانی که با هم هستیم ،پیروزیم…اتحاد رمز پیروزی.

2) جناب آقای شاهزاده لطفاً خودتان را به جنبش پاک سبز ما نچسبانید؛

شنیدیم که جناب شاهزاده اعاده افاضات فرموده اند و خواستار کمک بین الملل به حرکت سبز! یکی نیست به این آقا بگه اگرپدر و پدربزرگت توانایی اداره مملکت را داشتند که با کودتا روی کار نمی امدند!واگرمردم از شما راضی بودند  که انقلاب نمی کردند!مردم ما شاید از این شرایط راضی نباشند اما دلیل این نمی شود که حافظه شان هم پاک شده باشد.این مردم با هر نوع حرف زور و استبدادی مخالف اند ؛حالامی خواد اسمش ساواک و… باشه یا …!خودمان تصمیم خواهیم گرفت چه کنیم ،چه بخواهیم و چه نخواهیم.شما هم بروید در کنار دوستان دیگرتان ،مریم خانم وآقا مسعود که این ملت حافظه اش آن قدر که فکر می کنید کم نشده است.درست است که این شرایط به سمتی رفته است که شاید شما وگذشته تان را کمی کم رنگ  نشان دهد،اما ما دیگر فریب هیچ حرفی را نخواهیم خورد.خود تصمیم خواهیم گرفت و نیازی به دلسوزی شما نداریم.

3) جنبش سبز و خردگرایی

فکر کنم دوستان باید دیگه از بعد 22بهمن فهمیده باشند که نحوه ادامه این راه بیشتر شبیه حرکتهای شطرنج باید باشه و با ید با پیش بینی و آینده نگری هر حرکتی را انجام داد!هنوز ماجرای تروا تمام نشده بعضی دوستان بحث چهارشنبه سوری سبز را مطرح کردند!آیا بهتر نیست از این به بعد کمی با منطق و سنجش پیش رفت؟به نظرتان چهارشنبه سوری که کلی بار منفی و سوء همیشه به دنبال داره،زمان مناسبی برای حضور و عرض اندامه؟آیا واقعاٌ دوستان بالاخره می خواهند بفهمند هدف از این حرکت سبزی که آغاز کرده ند چیه ؟یا نه همچنان می خواهند با رفتارهای احساسی هزینه ها را بالا ببرند؟ درسته حضور،هم باعث دلگرمی همه می شه هم …. ولی به نظرتان زمان آن نرسیده که این حرکت با باطنی خردگرایانه ادامه بده؟پیشنهاد من به دوستان اینه که دیگه بعد از وقایع 22بهمن دیگه تکلیفشون را با خودشون معلوم کنند.یا به سبک” بالاترین” ی می خواهند اقدام کنند که اکثریت در خارج اند و از حال و هوای ایران جدا ؛, که قصد دارند مطالباتشان را در خیابانها جست و جو کنندیا بر حسب شرایط جامعه و آنچه که در حال وقوع است ، اقدام و بر مبنای آن حرکت کنند! اجنس این جنبش از منطق و خرد است…فکر می کنم تلاش امروز همه می بایست باطراوت نگه داشتن این نهال سبز باشه وبدانند این نهال همان قدر که نیاز به آفتاب داره،به اب هم نیاز داره! این نهال بیشتر تشنه آگاه کردن مردم است نه صرفاً راهپیمایی که.قطعاً لازمه ولی کافی نیست .

4) و آخرین حرف با همه دوستان سبز…

اگر ما می خواهیم که به سرانجامی برسیم،حرکت نوپای ما نه دچار انحطاط شود نه سوء استفاده ؛ باید و باید بر مینای عقل و آینده نگری پیش برویم…مادامی که در این سرزمین هستند انسانهایی که به واسطه سوء استفاده از فقر مادی و فکری،به هر طرف که اغنا شوند ،بروند؛دغدغه آزاد ی و استبداد درد همه نشود ؛این حرکت ره به جایی نخواهد برد.عقل و منطق و قدرت تخلیل که ثمره آگاهی بخشیدن است،نیاز لازمه این حرکت است.راه سبز امید ،مسیر عقلانی ای دارد که باید قدم زدن در آن را هم تمرین کنیم و همه به دیگر مردمانمان یاد دهیم.که یگانه راهش روشنگری روشنگری و روشنگری است.هرکس بنا به نقشی که در جامعه ایفا می کند ،در این راه؛ آگاهی بخشی را اولین و مهمترین وظیفه خود بداند!اگر در زمینه اقتصاد تحصیل می کند،تدریس می کند،کار می کند؛دیگران را در یافته های خود سهیم و آگاه سازد و به همین صورت در سایر زمینه های سیاسی،فرهنگی و اجتماعی  و… هرکس به زعم خود؛.

و یادمان بماند ما قصد کرده ایم این راه سبز را زندگی کنیم ؛پس صبر و آرامش و خرد ورزی را توشه راه خود کنیم.حتی اگر دیدیم به هزاران روش و ترفند بخواهند این راه را منحرف کنند،عصبانیمان کنند و از این راه جدایمان کنند!

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.